؟
الان هم سر کارم و دارم با یکی از بچه ها حرف میزنم ، بچه باحالیه و پر انرژی.
اما هنوز هم یه چیز رو میدونم که:
آدمی را آدمیت لازم است!!!!!!!!!!
برای رسیدن بهش هم تلاش میکنم.
یا حق!
نگاه كن ،تمام آسمان من پر از شهاب مي شود!!!!!!!!!!!
الان هم سر کارم و دارم با یکی از بچه ها حرف میزنم ، بچه باحالیه و پر انرژی.
اما هنوز هم یه چیز رو میدونم که:
آدمی را آدمیت لازم است!!!!!!!!!!
برای رسیدن بهش هم تلاش میکنم.
یا حق!
اي ول دم همه گرم.حال كردم. اما اين پيروزي باعث شد ۲ ساعت ديرتر بيام خونه.من نميدونم شادي مردم چرا الكي زياده؟ چرا آتيش بازي و بزن و بكش ميكنن؟ همه شادن اما اصلا جنبه شادي ندارن.شايدم كار ديگه اي ندارن. اما در هر صورت دمشون گرم ، حال دادن حسابي .ان شاءالله تو آلمان هم گل بكارن.
همين ديگه.بعد از مدتها اومدم اونم با خبر خوش و اينكه شدم يه روياي جديد!باور ندارين امتحان كنين.
يا حق!
ديگه حتي وقت نميكنم كه بيام پاي كامپيوتر! حسابي وقتم پر هست ، حتي بعضي وقتها كه ساعت 10 ميام خونه انگار دارم خواب ميبينم.امروز هم از اون روزهاست .زود اومدم خونه. از 14 فروردين شروع كردم و حسابي خودم رو مشغول كردم . الان هم ركسانا خونه نيست وگرنه اون پاي كامپيوتر بود.
اين چند وقت خيلي عالي برام بود حسابي آدم شدم ، درسته كه دلتنگي دوري ليلا و لاله هست اما يه افق جديد هم تو زندگيم باز شده و دارم تواون افق پرسه ميزنم و كلي هم لذت ميبرم چون چيزاي جديدي پيدا كردم.آدماي جديد ، فكراي جديد و بالاخره يه زندگي جديد.
ركسانا دوباره عاشق شده و اصلا به حرف من نميزنه( من ميگم پسرا ارزش عاشق شدن و دوست داشتن رو ندارن ) .اما خب گوش نميده. اميدوارم بتونه تعادل رو بين عقل و احساسش برقرار كنه. و اميدوارم كه اون فرد ارزشش رو داشته باشه. البته ركسانا اصولا سالي 3-4 بار عاشق ميشه ، من كه هنوز نفهميدم از چه جور آدمي خوشش مياد اما ميدونم با اين بچه قرطيها حال ميكنه ( چيزي كه من ازش متنفرم ) ، هه هه مثلا دوقلوئيم.
من خيلي دارم تغيير ميكنم و اين تغيير واقعا بهينه است و از اين بابت بسيار خوشحالم. اما هنوز نامرتبم و هر روز صبح مامان غُر ميزنه كه تا اتاقم رو جمع نكنم حق ندارم برم بيرون و هر روز بايد تختم رو جمع كنم ( انگار نه انگار كه شب دوباره بايد همونجا بخوابم ) ؛ مامان هميشه همه چي رو سخت ميگيرهJ .
اين پاره ، پاره چيست ؟
اين چيست ؟
چيست كه كه اينگونه ميشكفد بر خاك ؟
آه ...
اين قلب سرزمين من است
كه ويران است
اين پاره پاره
قلب تكه تكه ي « ايران »
اينكه شكفته ميشود
اينگونه
روي خاك
خون شهيد و عاصي « ميرزا » ست .
اي « كوچك » بزرگ !
اي حجم استواري و شورش !
اي روح سرخ جنگل بيدار !
اينك تو از « سيا . . . » مجروح
اينك تو از ميان جنگل نزذيك
ميوزي
جنگل تمام خوابهاي پريشان را
- ديريست –
در ذهن روستاي هراسان
تفسير كرده است .
اين روزها گذرانند
اي آرزوي روشن تبعيدي !
« علي مير فطروس »
ديروز يكي از بهترين دوستام بهم ميل زده بود و گفته بود يه خبري از ما بگيري بد نيست. كلي شرمنده شدم.هميشه ادعام ميشد كه آخر مرامم .اما ديروز از خودم بدم اومد.براش ميل زدم و توضيح دادم كه علت اينكه دير به دير ميل ميزنم يا اينكه اين چند وقت مستقيم ازش خبر نداشتم چيه اما بازم يه احساس عذاب وجدان ميكنم كه مثل خوره داره منو ميخوره.
ديروز از اون روزاي دپرسي بود. هيچ احدي هم نبود كه بهم انرژي برسونه.همه كسائي كه دور و برم بودن فقط انرژيم رو گرفتن. مثل بچه ها كه به باباشون ميچسبن رفته بودم و هر جا حميد م. ميرفت ميرفتم .هه هه پسراي كلاس هم زورشون ميگرفت .اما اون بهترين دوست من هست و همه دانشگاه اونو ميدونن.خلاصه يكم بهتر شدم اما اونم رفت و علي موند و حوضش.
ميل رضا خيلي دپرسم كرد، خيلي شرمندم كرد ، شايد اگه كس ديگه ائي بود ككم هم نميگزيد ما اين دو تا فرق دارن و رضا بحثش جداست. با تمام اين انرژي منفي اومدم خونه و با خونه بدون ركسانا مواجه شدم ، ساعت 8 اومد و 9 رفت و شب هم خونه دوستش موند.اينجاست كه بايد گفت : شششششششت.
اما يه حال خدا بهم داد كه انرژيم برگشت( تقريباً ) كه به موقعش بهش حال ميدم.واقعاً دم خدا گرم.مامان ميگه خدا بزرگه و خيلي مهربون اما من بلا نسبت دوستان خرم.
الانم بايد بشينم برنامه ريزي كاري كنم براي خودم و دوستم. دارم اوني ميشم كه بايد باشم. و اين منو در رسيدن به هدفم خيلي كمك ميكنه. ميدونم ميرسم به اونچه ميخوام ،چون بايد برسم.
يا حق!
جمعه همش بارون بود و بارون.انگار خدا با آدما لج كرده بود ، مثل بچه ها هي گريه ميكرد .از صبح تا شب گريه ميكرد . اما مردم بازم به كارشون ادامه ميدادن ،بازم مردم به اين بزرگ بي همتا بي اعتنائي كردن. انگار كه ميخواستن با بي محليشون يه كاري كنن كه خدا گريه نكنه ؛ شايد كه خودش آروم شه اما ....
ما هم اونروز رفتيم كوه . با گروه كوه دانشگاه.من كه واقعا كم آورده بودم اما رووم نميشد بگم نريم چون بايد مي رفتيم ؛ چون براي اونها نرفتن به قله بي معني بود . چون بايد از اون بالا شهر رو ميديدن بايد به حقارت انسان پي ميبردن.و اونروز به من افتخار دادن كه منم به حقارت خودم ، به غرور بيجاي خودم پي ببرم و واقعا فهميدم.من ميترسيدم ،هم از ارتفاع هم از آب ، اما بايد ميرفتم و رفتم .و اين دفعه هم از آب لذت بردم هم از ارتفاع .وقتي مه رو ميديدم ، وقتي اون بارون زيبا رو ميديدم ،وقتي اون صداي وحشي برخورد آب رو با صخره ها رو مي شنيديم به هيچ چيزي جز اينكه بايد خدا رو شكر بگيم فكر نميكريدم.
هنوزم بدنم درد ميكنه ( خيلي وقت بود ورزش نكرده بودم) اما اين بدن درد به همه چيز ميارزه. تازه باعث شد كلي هم با اون چوبه كه نميدونم اسمش چيه زدم به برفا كه نيفتم و دستم قوي شد حالا كه 4 شنبه مسابقه دارم كلي با خيال راحت ميزنم. امروز با ركي مسابقه دادم ، براي اولين بار، و تمام زور بازوم رو روي اون پياده كردم.
در هر صورت اين هم از جمعه باراني ما بود كه گذشت.
روزهاتون باروني ، دلاتون بهاري!
Ps: راستي شايد تا عيد نيام ، ادب ميگه كه پيشاپيش تبريك سال نو رو بگم. من كه با عيد و سال نو هيچ وقت حال نكردم چه برسه امسال كه خواهرم هم نيست ،اما انشالا براي همه آدمائي كه اين عيد و تحويل سال رو قبول دارن يا شايدم ندارن سال خوبي باشه. همين و بس!
مدتهاست كه از همه چي دورم.استادم ميگه توي اين وبلاگت 2 كلوم حرف حساب و درست و حسابي بنويس. منم ميگم كه اينها همش حرف دلم.ميگم اولش هم گفتم كه اينجا مطلب خاصي نيست فقط يه ذره خودم رو خالي ميكنم. من نيومدم اينجا كه مطلب علمي، اجتماعي يا هر چيز ديگه اي بنويسم اومدم كه خودم رو خالي كنم چون خيلي از حرفام رو با كسي نميگم .خلاصه اين نيز بگذرد.
امروز داشتم از خستگي ميمردم ؛ چشمم باز نميشد.از ساعت 7 صبح تا 5 صبح فردا بيداربودم و بعدشم فقط 3 ساعت خوابيدم ؛مثل جنازه ها بودم.با 2 نفر قرار داشتم يكيششون منو قال گذاشت منم يكي ديگه رو دودر كردم و اومدم خونه كه استراحت كنم.حالا كه اومدم مامان رفته بيرون ، ركسانا هم كه داره مسخره بازي در مياره ، تازه از خواب بيدار شده ، تلفن هم هي زنگ ميزنه و ميپرسن ليلا رسيده يا نه؟ خلاصه اينكه همه چي قاطيه!!
اين چند وقت فقط روزنامه ميخوندم و خبر گوش ميدادم ( ساعتاي خاليم) همش بحث انتخاباته و اينكه تازه فهميدم دائيم جزء كسائي بوده كه راي " آري " يا " نه " رو " نه " داده!!!!!!! دائي مبارز خيلي كوشائي بود ، هدفش مشخص بود ؛ اما من دارم ميبينم كه ما جوونهاي الان هيچكدوم مثل نسل قبل از خودمون با هم متحد نيستيم اما ميدونم اگه با هم متحد شيم حالا حالاها كسي ما رو از هم جدا نميكنه! من خودم از اينجور آدمام كه يكي بايد هولم بده ، يكي بايد باهام همراه شه ؛ تنها هيچ هيچ هيچ كاري نمي تونم انجام بدم.
كلي با خودم كلنجار رفتم اما همينجا به استاد عزيزم بگم كه واقعا نميتوم كه به يه متن درست و حسابي فكر كنم .هه هه ترجيح ميدم متن درست و حسابي رو تو وبلاگها علي جونم و رضا و پدر خوانده بخونم تا بنويسم.با چرت نوشتن( اگه شما اينجور فكر ميكني ) بيشتر حال ميكنم.
آمد .
دستش به دستبند بود
از پشت ميله ها .
عرياني دستان من نديد .
اما
يك لحظه در تلاطم چشمان من نگريست
چيزي نگفت .
رفت .
اكنون ، اشباح از ميانه ي هر راه ميخزند
خورشيد
در پشت پلكهاي من اعدام مي شود . . .
بايد كه دوست بداريم ياران !
بايد كه چون خزر بخروشيم .
فريادهاي ما اگرچه رسا نيست
بايد يكي شود .
بايد تپيدن هر قلب اينك سرود ،
بايد سرخي هر خون اينك پرچم ،
بايد كه قلب ما
سرود ما و پرچم ما باشد.
بايد در هر سپيده ي البرز
نزديكتر شويم
بايد يكي شويم
اينان هراسشان ز يگانگي ماست ...
بايد كه سر زند
طليعه خاور
از چشمهاي ما
بايد كه لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد كوير فقير
از چشمه هاي شمالي بي نصيب نماند .
بايد كه دستهاي خسته بياسايند.
بايد كه خنده و آينده ، جاي اشك بگيرد
بايد بهار
در چشم كودكان جاده ي ري ،
سبز و شكفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
بايد " جواديه " بر پل بنا شود
پل
اين شانه هاي ما .
بايد كه رنج را بشناسيم
وقتيكه دختر رحمان
با يك تب دو ساعته مي ميرد ،
بايد دوست بداريم ياران ،
بايد قلب ما
سرود پرچم ما باشد ...
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها ،
لواشك بين خود تقسم ميكردند
وان يكي در گوشه اي ديگر" جوانان " را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان ،
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است .
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست ،
هميشه يك نفر بايد بپاخيزد . . .
به آرامي سخن سر داد :
تساوي اشتباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت .
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سؤالي سخت .
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه
قلبي پاك و دستي فاقد زر ذاشت پائين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد پلئين بود ؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست . .
يه مدتي هست كه غايبم.حتي خودم رو از دست اين بلاگفا هم قايم ميكردم.كاسه سرم داره منفجر ميشه.فكر امونم نميده.ايندفعه دارم چل ميشم.ديگه از مرز ديوانگي گذشتم. اين شعر يه ذره آرومم ميكنه. امروز فقط پياده روي كردم .وقتي اينجوري قاط ميزنم فقط راه رفتن هست كه بهم كمك ميكنه.اونم تنها. دوست دارم آدما رو دودر كنم.بازم نياز به تنهائي دارم اما بازهم دورم شلوغه.يه سري آدما رو نبايد ببينم اما هر روز دارم ميبينم.هر روز داره وضع بد از بدتر ميشه. اين چند وقت همش برف بود و سرما ، همه چيز افتضاح بود.
بگذريم . اين شعر رو براي برگشتم مناسب دونستم. منكه كاملا ميفهممش.كاملا قبولش دارم و با اين فكر زندگي ميكنم اما دوست دارم به زودي عمل كنم. اميدوارم كه بتونم.